بنام خداوند بخشنده مهربان
سياهي سر زلف تو روزگار منه
كرشمه كار تنه و گريوه كار منه
دلم نخواست زلف سياسه خم بزنه
يو هر قدر كه به پيچس گره به كار منه
زديري تو چونو خين اريزه از دل مو
كه مرگ حاضر و هردم به انتظار منه
تمام حسرت و دلتنگي مو از اينه
خدا نكرده بفهمي يو روزگار منه
گذشت افسر دي روزگار خوشحالي
خزان عشق گرهده گل بهار منه
شعر داراب افسر بختياري –سال 1316
بنام خداوند بخشنده مهربان
توي اين هفته كه روز شنبه اش مبعث پيامبر عزيز هستش و روز شنبه تعطيل . قراره كه به اتفاق يكي از دايي هايم به روستاي شوي و آبشار شوي و سري هم به پدر بزرگم بزنم . ياد يه خاطره افتادم كه خوندنش براي شما دوست عزيز شايد خالي از لطف نباشه .
فكر كنم سال 66 يا 67 هفت بود كه اونزمان خونه ما در ايستگاه راه آهن تله زنگ بود . بخاطر داشتن پل بسيار مهم و سوق الجيشي راه آهن كه يكي از مهمترين پل هاي راه آهن كشور و به پل s معرف هست چون اين پل سه تا قوس داشت و به صورت sانگيسي بود . ايستگاه ما هميشه مورد حمله هواپيماهاي عراقي قرار ميگرفت . و به همين خاطر ما هم به روستاي شوي كه در چند كيلومتري ايستگاه همون بود رفته بوديم .خلاصه از اونجائيكه پدر بزرگم و مرحوم پدرم در دوران جواني و تا زماني كه نسل بز و ميش كوهي اينقدر كم نشده بود هر دو اگه اغراق نباشه جز بهترين شكارچي هاي منطقه بودند و مخصوصا پدر بزرگم .و شايد بخاطر شكار و شكارچي بود كه مرحوم پدرم با خونواده پدر بزرگم وصلت نمود . والا هر دو از دو طايفه جدا بودند .پدر بزرگم خاطرات بسيار زيبا و شنيدني از شكار و كوه داره ...اون زمان زماني كه راه آهن رو ميساختند پدر بزرگم ميگفت انگليسيها بهم اسلحه و فشنگ ميدادن و منو به شكار ميفرستادن منم هميشه با دست پر برميگشتم و براي كارگرها و انگليسيها و اهالي روستا شكار ميكردم .خلاصه از اونجائي كه بقول قديميها پسر كو ندارد نشان از پدر ...يه روز دائيم گفت. من يه مقدار فشنگ ساچمه زني و چار پاره دارم و بيا باهم به شكار بريم .و بيا به (كوله آو وريغ بريم )كوله يا همون كمين يا كومه ...يه اتاقك كوچيكه كه مشرف به يه چشمه درست ميكنن و اونو با چوب و برگ درختان استتار ميكنن .و شكار چيها به درون اون ميرن و زماني كه كبك يا بزكوهي بخواد بياد آب بخوره اونو شكار ميكنن .آو به معني آب و ريغ در لهجه بختياري معني ريگ ميده .جائي كه قرار بود بريم حدود 10 كيلومتر از روستا دور بود .و چون اواخر شهريور بود و ايل هم اونجا نبود و عشاير تازه ميخواستند از ييلاق كوچ كنن اونجا يه چشمه خيلي كوچيك و پراز جونورهاي درنده مثل پلنگ و خرس و كفتار و غيره داشت. سرتونو درد نيارم . مادر بزرگم وسايل ما رو آماده كرد . قند و چائي و كبريت و خوردني با يه مشك كوچيك ...خلاصه ساعت 2 بعد از ظهر ما با دوتا اسحله ساچمه زني راه افتاديم .مسيرمون همش سر بالائي بود خلاصه هن و هن و هن به سر كوله رسيديم ..ابتدا آب از چشمه پاييني پر مشك و كتري كرديم و اونو با برگ درختان پو شونديم .و كوله يا همون كومه رو باز سازي كرديم و هيمه به اندازه كافي جمع كرديم و خلاصه تمام چشمه ها رو كه خيلي هم كم آب بودن رو پوشونديم و فقط يكي رو كه به اون تسلط داشتيم رو درست كرديم كه تا فردا صبح ساعت 5يا 6به انتظار كبكها بنشينيم . سكوت بسيار عجيبي حاكم بود و هيچ صدائي شنيده نميشد .از دور ايستگاه تله زنگ معلوم بود . خلاصه هوا يواش يواش داشت تاريك ميشد . ماهم غذا وچائي جاتون خالي كه نميدونم تا حالا كوه رفتين يا نه كه چه صفائي داره . خورديم و آتيش بزرگي روشن كرديم . اتيشمون تا ساعت 11يا 12 روشن بود خلاصه يواش يواش بايد ميخوابيديم كه چشمتون روز بد نبينه مگه پشه ها ميذاشتن بخوابيم ...خلاصه ساعت 3 يا 4 بود كه يه صدائي ما رو بيدار كرد . خدايا نميدونيم چه جونوري بود براي آب خوردن به سر چشمه اومده بود ...باور كنيد نفس كه ميكشيد كوله ما به لرزه مي اومد ...خيلي وحشتناك بود ..ماهم از ترس صدامون در نمي اومد ...چه لحظات سختي ...خلاصه اب خورد و رفت البته جاي ما جائي بود كه جونوري نمي تونست بياد طرفمون ...ولي نميدونم پلنگي بود يا يه جونور ديگه ...باور كنيد متوجهمون ميشد يه لقمه چپمون كرده بود ...خلاصه همش با خدا خدا كردن تا رفت ..فردا صبح به داخل كوله رفتيم . چند جا براي بيرون بردن لول تفنگ و ديد بهتر درست كرديم و به انتظار نشستيم ...هيچ حركتي نبايد انجام ميداديم ...چون كبكها پرندهاي بسيار زيرك و هوشيار و هر گونه غفلت باعث ميشد كه سمت ما نيان ..خلاصه كبكها خرامان خرامان مي اومدن و از شانس بد ما يكي شون سمت ما نيومد ...هرچي انتظار كشيديم جز يكي هيچي نيومد ...خلاصه تا ساعت 10 انتظار كشيديم ولي نشد ..اينهمه راه اومده بوديم دست خالي و دست از پا دراز تر برگشتم ...نزديكاي روستا چند تا تيهو ديديم خواستيم شليك كنيم كه اي واي فشنگهامون عمل نمي كنن ...يكي ديگه ..يكي ديگه ..ولي هيچكودوم عمل نكردن به داييم گفتم په اين فشنگها چيه كه داري ...گفت خودم پرشون كردم يا به اصطلاح دست پرهستند .خلاصه فشنگهاي ما يكيشون عمل نكردن و ما خدا رو شكر كرديم كه اگه شب اون حيون درنده به ما حمله ميكرد ميخواستيم چيكار كنيم ...خدا بهمون رحم كرد والا شايد يه لقمه چپشون ميشديم ...خلاصه اومديم به خونه و به استقبالمون كه چي شكار كرديم ...خلاصه كلي بهمون خنديدن و به دائيم حرف زدن كه اين چه كاري بود كه كردين ...خلاصه خدا اون بار بهمون رحم كرد ...ولي جاتون خالي زماني كه تازه به استخدام بانك دراومدم يه بار ديگه رفتيم و حدود 10الي 12 تا كبك زديم كه چند تا هم براي همكارام آوردم . كه خيلي خوشحال شدن ...خلاصه اينهم اندر احوالات شكار كردن من و خان دائيم ...تا پست بعدي ...
بنوم و نير خدا
يواش يواش به پانزدهم مرداد ماه يا ماه وسط تابستون نزديك ميشويم . ميخوام يكي از باورهائي رو كه بين عشاير بختياري و روستائي مرسوم و به اون اعتقاد دارن رو بنويسم . انسان هميشه به اميد زنده است و اين اميد به آينده هست كه به اون نيرو و توان و تحمل سختيها رو ميده .در تابستان و در اوج گرما عشاير بختياري به اين باورند كه در پانزدهم مرداد ماه و آخر مرداد ماه زمين دو بار تنفس ميكنه . كه به اولي كه در پانزدهم مرداد ماه هست ميگن زمين نفس (دوزهه )يعني نفس مخفي رو ميزنه و در آخر مرداد ماه نفش آشكاره روميزنه و هوا يواش يواش خنك ميشه و اين رو بخوبي ميتوانيد احساس كنيد .و ميگن در آخر مرداد هواي كوهسون و گرمسير يكي ميشه . كه اگه خوب دقت كنيم شايد اين باورها كاملا درست و جنبه علمي داشته باشند .خلاصه ماهم منتظريم تا پانزدهم مرداد ماه زمين بقول خودمون نفس دوزهه رو بزنه . به اميد اونروز .


