تبليغاتX
ستاره سرخ بختیاری



بنوم و نير خدا

شو اول چله يا شب يلدا

مراسم شب يلدا در جاي جاي ميهن عزيزمان ايران بنوعي پاسداشت و گرامي داشته ميشود ...در هر جايي رسمي است ..ميخواهم مراسم شب يلدا كه در ميان ما بختياريها كه به آن شب اول چله ميگويند براي آشنائي شما بنويسم ...رسم است كه مادر خانه خميري درست ميكند براي درست كردن نان قطور شايد به عرض 5الي 8سانت گرد مانند كه به آن گرده ميگويند ...در حين درست كردن خمير و براي هيجان مهره اي در آن خمير ميگذارند...سپس خمير اماده شده را در چاله آتش كه زير آن تميز شده ميگذارند و رويش را با خاكستر و ذغال مي پوشانند تا خوب اين خمير مغز پخت شود ....شب هنگامي كه خوب آماده شد ...خاكسترهاي روي آن را تميز نموده ...روي آنرا با روغن حيواني اصيل كه بويش چندين خانه آنطرفتر ميرود چرب نموده و رويش شكر ريخته و همانند كيك تولد با چاقو بريده و به نسبت اعضاي خانواده تقسيم مي كنند ..كه معمولا در اين شب همه اعضاي خانواده نزد پدر بزرگ يا مادر بزرگ خود جمع ميشوند و تعداد افراد زياد است ...خلاصه مهره اي كه در خمير كار گذاشته اند هيجان خاصي به جمع داده كه ببينند قسمت چه كسي ميشود ...سهم هر كس كه بود او را آدم خوش شانسي ميدانند ....خلاصه اين رسم را دارند .و درست كردن غذائي كه شايد ديگر به فراموشي سپرده شده باشد كه به لري به آن (قاويت ) گفته ميشود كه گندم برشته شده را آسياب نموده با شكر و روغن حيواني قاطي نموده شايد چيزي شبيه آرد نخودي كه بچه ها يه زماني ميخوردن ...ولي اين كجا و آن كجا ...و ديگر هم گندم برشته با كلخونگ كه چيزي شبيه پسته كوهي البته نازكتر و شكننده تر و مغز گردو قاطي ميكنند و تا پاسي از شب به شب نشيني و يادآوري خاطرات ايل و كوچ و دلاوريهاي پدرانشان  كه توسط بزرگان خانواده نسل به نسل و سينه به سينه حفظ شده است ميپردازند ...

تا پست بعدي ....

از اين به بعد هر پست رو تقديم به كسي ميكنم كه اولين كامنت رو برام بزاره ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 19:8 توسط محسن رحیمی |




هوا بوی گل گرفته بود . بوی عطر محمدی . بوی پر ملائک ...
صدای هلهله ای غریب به گوش می رسید . صدای تسبیح می آمد

صدای پای بهار بود...
محمد(ص) سر فاطمه(س) را به دامن گرفته بود و از شادی در پوست
خود نمیگنجید . برق چشمانش گویی که زمین و آسمان را روشن
کرده بود.
- جبرئیل آمده بود فاطمه جان!
- می دانم یا رسول الله !
- خدا تو را برای علی خواستگاری کرده... زیر درخت طوبی... با هلهله ملائک...
- می شنوم پدر!
- تو میشوی خانم خانه علی ... و نسل من تا ابد الدهر از شما دوتاست...
فاطمه شرم میکند . سرش را از دامن پدر بر می دارد و سر به زیر می اندازد
محمد (ص) دلش پر میزند برای آنکه پیشانی فاطمه اش را ببوسد...
فاطمه محبوب دم بخت اش را...

سالروز ازدواج حضرت علي با بانوي دو عالم حضرت فاطمه(س)بر تمام دوستداران ولايت و امامت مبارك باد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:7 توسط محسن رحیمی |



بنام خدا

گل نازداروم مه شوگارم

بيو بياو كه دلوم سيت تنگه

ندونوم تاكي دلت چي سنگه

بهار اويد وا گل گندوم

موتهنا وا درد تو مندوم

ولوم كردي وا دل پر دردوم

دلوم خينه دي ز حرفا مردم

گودي بي كه وا بهار ايام

سي چه په نياهي

حالا ديه باور ايكنم كه تو بي وفائي

زويرت رهدوم مكن وام چي نو گل نازدارم

بيو كه بي تو ديه مه رهده زه اي شو گاروم

سروده اي از شاعر و خواننده فقيد و محبوب بختياري مسعو د بختياري

برگردان فارسي

گلي كه من نازت را ميكشم اي ماه شبهاي تار من

بيا كه دلم برايت تنگ شده است

نميدانم تا كي دل تو همچون سنگ است

بهار آمد با گل گندوم

من با درد دوري تو تنها ماندم

مرا با دلي پراز درد رها كردي

ديگر دلم از حرف مردم خون شده است

گفته بودي كه با بهار خواهي آمد

بهار آمد پس چرا تو نميائي

حالا ديگر باور ميكنم كه تو بی وفائي

انگاراز يادت رفته ام و مرا فراموش كرده اي با من اي گل ناز دارم اين كار را نكن

بيا كه بي تو ماه تابان از آسمان شبهاي تارم رفته است .

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 17:1 توسط محسن رحیمی |



بنام خدا

ايگون يه دفعه سه چار تا گگه زير يه دواري يا بهوني بيدن ..بادي سفتي آورد و بهونه كن به سرسون ..شروع كردن به ناله و زاري كه اي بيكس خومونه واي خدا سي چه ايمانه بي كس و كار آفريديه ايسه كي بهونه سيمو راس بكنه ...يه ريش اسبيدي ز اوچه رد اي بيد ...گود چتونه .....نهوسون زيد و گود خدا خو افتضاتونه نونه وريسين هر پيائي كه يه دسك و عسينه دوار ه كه بلند كني دوارتو بلند ايبوه ...خلاصه غيرت آوردن وا خو و هر پيائي يه دسك دواره بلند كردن و او ريش اسبيد هم كمكسون كرد خلاصه دوارسون راس بيد . خيلي خوشحال بين و ز ريش اسبيد هم تشكر كردن ....

برگردان فارسي ....

ميگويند روزي 4تا برادر زير يك سياه چادر بودند كه باد محكمي وزيد و سياه چادرشان را از جا كند ..برادرها كه همگي بزرگ و بالغ بودند شروع به بي قراري و گريه و زاري كردند كه خدايا ما چرا بي كس و كاريم ...وما الان كسي را نداريم كه سياه چادرمان را علم كند ...پيري فرزانه كه از آنجا رد ميشد بر سر آنها بانگ زد و گفت چرا خو دتونو دست كم گرفته ايد ...بلند شويد و هركدام يك گوشه از سياه چادر را كه بگيريد ...و چوبهايش را به زيرش بزنيد دوباره علم ميشود ...خلاصه تكاني به خود دادند و با كمك پير فرزانه اين كار را كردند و ديند كه اصلا كاري نداشت و دوباره سياه چادرشان علم شد .....

اين ضرب المثل در زماني كه افرادي ميخواهند يك كاري را انجام دهند و اعتماد به نفس كاري ندارند و يا خودشان را دست كم ميگيرند بكار ميرود ...به معني ديگر توكل كردن به خداوند در كارها را ميرساند

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:42 توسط محسن رحیمی |