تبليغاتX
ستاره سرخ بختیاری



بنام خدا

شب پنجشنبه آپي در مورد تعطيلات نوروزي گذاشته بودم .كه نوشته بودم بعلت نرسيدن كارت سوخت ماشين قرار بود به شيراز بريم كه نشد ...فرداي اون روز ساعت 9بود هنگاميكه سركي تو نت زدم و كامنتها ي دوستاي عزيز رو ميخوندم ...رسيدم به كامنت دوست عزيز آقاي مجتبي هيودي كه اي بابا په نه قرار بود شيريني ماشين ما رو به گتوند ببري ...آره حق با او بود ....بهشون قول داده بودم شيريني ماشين با هم و به اتفاق دوستان بريم گتوند ...به زيارت امامزاده محمدبن زيد و دكتر قيصر امين پور ....صداي زود پز عيال هم كه نصف كله پاچه گوسفند نذري رو گذاشته بود بلند شده بود كه سريع به فكر افتادم كه با بچه ها بريم بيرون ...به آقا مجتبي زنگ زدم ...گفت بابا شوخي كردم و ميخوام اماده شم براي دانشگاه و اينا ....گفتم فرصت از اين بهتر نميشه ...چون هوا روبه گرمي ميره و من هم اگه خدا بخواد هفته آينده مسافرت بايد برم ...خلاصه گفت هستم ...به دوستمون اقاي عيسوند كه اونم وبلاگ نويس هست زنگ زد و خلاصه منم با عيال صحبت كردم ...وايشون هم زحمت كشيد و همه چي رو برامون اماده كرد ...به مجتبي گفتم كه آقا مقداد هم اينجاست رفته دانشگاه پيام نور كاش ميشد اونم بياد ....چون مقداد ساعت ده و نيم كلاس داشت ...گفت نگران نباش اون برميگرده ...يكي از دوستانم گفته كه دانشگاه امروز كسي نيست و تعطيله ...خلاصه با اومدن مقداد غذا هم آماده شد و همه چي رو چيدم توي صندوق عقب و به سمت دزفول راه افتاديم ....آقا مجتبي رو سر راه سوار كرديم و به سمت منزل آقاي عيسوند براه افتاديم ....ايشون رو نيز سوار كرديم و  به سمت شهرستان گتوند ...زادگاه و آرامگاه دكتر براه افتاديم ....به گتوند كه رسيديم ...اول شهر به زيارت دكتر رفتيم ....بي اختيار ياد مراسم تشييع پيكر دكتر افتاديم ...چقدر شلوغ بود ....مسئولين چه قولهائي كه ندادن ...ساخت فرهنگسرا و ....هراز گاهي ميهان نوروزي ميومد و سر مزار دكتر فاتحه اي و سپس ميرفت ....چند تا عكس بيادگار گرفتيم ...حس كنجكاويم منو وادار كرد پرده قبر رو كنارزدم بخيال داشتن سنگ قبر و .....ولي داغ دلم تازه شد ....اينه واقعا رسمش ...قبر دكتر ساده و بدون سنگ قبر ...كه عكسها رو ميبيند ....من موافق اومدن دكتر به زادگاهش بودم ...ولي اين حقش نيست ....خلاصه ...بعدش بسمت مقبره ...محمد ابن زيد براه افتاديم ....اونجام رسيديم ...زيارت و خلاصه چند تا عكس و ....ساعت  1بود كه برگشتيم ...و بين راه زير يه درخت كنار ....استراحت نموديم و جاي شما خالي ...ناهار رو صرف نموديم ....و خلاصه بسيار بسيار خوش گذشت ....جاي همه شما خالي ....

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:42 توسط محسن رحیمی |



بنام خداوند بخشنده مهربان

سلام خدمت دوستان عزيز...ميخوام در مورد تعطيلات عيد تا روز 13بدر چيزائي كه يادم مونده بنويسم ...شب آخرسال تا ساعت 4صبح شعبه بوديم ...حالمون حسابي گرفته شده بود ....يه اشكال سيستمي و مدام تغييرورژن اونم ميذارن روز آخر سال خلاصه كلافمون كرده بود ...خلاصه تا ساعت 4صبح شعبه بوديم البته ما بچه هاي حسابداري و به اتفاق رئيس شعبه .. الحمدلله شعبمون علي رغم برنامه هاي غلط دولت سود خوبي داد....اومدم خونه دوشي گرفتم و وسايل سفر رو با بي ميلي بخاطر ضد حال نيومدن كارت سوخت ماشين چون قرار بود به شيراز بريم ...خونه يكي از دوستان عزيز كه از طريق همين نت باهم آشنا شديم روابطمون الحمدلله اونقدر گرم شده كه ما رو به شيراز دعوت كردند ولي قسمت نشد ....خلاصه به سمت دورود ...در استان لرستان راه افتاديم ...خونه مادرم... خلاصه امسال عيد خونمون شلوغ بود اونقدر كه حواسمون نبود كي سال تحويل شد ...روز دوم سوم تعطيلي بود كه موبايلم زنگ خورد و يه آقائي بنام اسياباني از شيراز كه گروه كوهنوردي داشتند چون من يه وب ديگه دارم و يه آپي درمورد سفرمون به آبشار تله زنگ يا شوي گذاشته بودم ..تماس گرفتند كه ميخوايم بريم و بلد نيستيم و اينا ...كه خلاصه يكي از برادرامو از ايستگاه انديمشك با اونا فرستادم ...نميدونم چقدر زود گذشت ....جاي همه تون خالي يه شب كل فاميلو جمع كردم خونمون و يه گوسفند چاق و چله سر بريديم و غذائي كه ما بختياريا دوست داريم بنام زير برنجي ازشون پذيرائي كرديم كه بسيار خوش گذشت .....همه پيله كرده بودن و شيريني ماشينو ميخواستند ... خلاصه حدود 200هزارتومن فقط گوسفند شد ...خلاصه برگشتيم ....روز 12فروردين من و عيال بدون برنامه قبلي غذائي ساده اماده كرديم و به سمت شهيون شمال دزفول رفتيم ...جاي شما خالي ماشاله اونقدر شلوغ بود كه حد نداشت ....خلاصه رفتيم تا نزديك ليوس ...زير يك درخت بادام ...جا پهن كرديم و همينكه وسايلو داشتم در مياوردم كه عيال گفت پيك نيك فراموشمون شد ....گفتم اشكال نداره ....هيزم جمع كرديم و اتيشي روشن كرديم و غذا خورديم ...جاي همتون خالي ....باد بهاري ميوزيد ....اونم چه بادي ....باد كه بوي بختياري داشت ...مست كننده بود ...جائي كه بوديم دژ سردار شهيدمون عليمردان خان بختياري معلوم بود ....توي يه حس و حال ديگه رفته بوديم ...انگار صحنه جنگ رو ميديديم كه چطور سربازارو از اون بالا پرت ميكردن پايين ....خلاصه فرداي اون روزهم با عيال وفاميلاي مادريشون كه  دزفولي هستندبه شهيون يه جاي دنج  رفتيم ....جاي همتون خالي ...كلي بدمينتون بازي كرديم ....غذا رو دست جمعي صرف نموديم ...بعدشم كوهنوردي و صخره نوردي و خلاصه با ارزوي سالي خوب و خوش براي همه به خونه برگشتيم ....

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 21:43 توسط محسن رحیمی |