من برگشتم ...

با عرض سلام و ارادت خدمت دوستان عزيز .....

راستش بحول و قوه الهي من شرط رو بردم ...هرچند از اولش هم من برنده بودم ..ولي خوب چون قول داده بودم بايد تا 40روز صبر ميكردم ...

از همين جا ازهمه دوستاي عزيزم كه توي اين مدت نسبت به اين حقير لطف داشتند تشكر ميكنم ...دوستاني كه بعضي ها رو شايد بتوني هفته اي يا ماهي يه بار اونها رو ملاقات كني ...بعضي ها رو فقط از طريق تلفن ميتوني صداي گرمشونو بشنوي ..و بعضي ها رو هيچ وقت شايد ملاقات نكني ...و فقط با نظراتشون ...خوشحالت ميكنن .

جاي همگي خالي اين دوروز تعطيلي با چند تا از همكارام و فاميل به آبشار زيباي آب سفيد رفتيم ...چند شب اصلا نخوابيدم ...ساعت 5صبح به  انديمشك رسيديم ...الان تازه از خواب بيدار شدم .....

انشاله شرح اون سفر رو خواهم نوشت .

تا پست بعدي ...يا علي

 

پ .ن .خيلي دوست داشتم اولين كامنت رو جناب مهتابي برام بذارن ...وبلاگ شب نويس ...متاسفانه ايشون بخاطر پاره اي از مشكلات ...وبشون تعطيل كردند .دوري ايشون واقعا براي من و خيلي از دوستان واقعا سخت بود

اميد هر جا هستند موفق و مويد باشند .

 

یه شرط بندی

          بنام خدا

باعرض سلام  ادب واحترام خدمت همه دوستان وبلاگي  و فاميلهاي عزيزم ....

به هيچ وجه قصد بازي با احساسات شما عزيزان يا كلاس گذاشتن رو ندارم ...خيلي خوب يادم هست اوايل كارمون من و همسرم ....با يه وبلاگ خيلي صميمي شديم ...ولي يه دفعه وب خودشو بست و هيچ نشوني از خودش نذاشت ....تا مدتها من و عيال ناراحت بوديم ....و احساس سر خوردگي ميكرديم ....مدتيه كه با يه عزيز كه دوست اينترنتيمون هست يه شرط بستيم ....اين شرط تا 40روز طول ميكشه .....اگه من بردم باز دوباره به كارم ادامه ميدم ...ولي اگه خداي نكرده باختم ..براي هميشه دوار يا همون سياه چادرمو جمع ميكنم ...واز خدمت دوستانم مرخص ميشم .....اميدوارم خدا كمك كنه و بتونم موفق بشم وبكارم ادامه بدم .....

پس تا 40روز ديگه و شايدم براي هميشه ....بدرود ......

یه روز تعطیلی با دوستان وبلاگ نویس

بنام خدا

شب پنجشنبه آپي در مورد تعطيلات نوروزي گذاشته بودم .كه نوشته بودم بعلت نرسيدن كارت سوخت ماشين قرار بود به شيراز بريم كه نشد ...فرداي اون روز ساعت 9بود هنگاميكه سركي تو نت زدم و كامنتها ي دوستاي عزيز رو ميخوندم ...رسيدم به كامنت دوست عزيز آقاي مجتبي هيودي كه اي بابا په نه قرار بود شيريني ماشين ما رو به گتوند ببري ...آره حق با او بود ....بهشون قول داده بودم شيريني ماشين با هم و به اتفاق دوستان بريم گتوند ...به زيارت امامزاده محمدبن زيد و دكتر قيصر امين پور ....صداي زود پز عيال هم كه نصف كله پاچه گوسفند نذري رو گذاشته بود بلند شده بود كه سريع به فكر افتادم كه با بچه ها بريم بيرون ...به آقا مجتبي زنگ زدم ...گفت بابا شوخي كردم و ميخوام اماده شم براي دانشگاه و اينا ....گفتم فرصت از اين بهتر نميشه ...چون هوا روبه گرمي ميره و من هم اگه خدا بخواد هفته آينده مسافرت بايد برم ...خلاصه گفت هستم ...به دوستمون اقاي عيسوند كه اونم وبلاگ نويس هست زنگ زد و خلاصه منم با عيال صحبت كردم ...وايشون هم زحمت كشيد و همه چي رو برامون اماده كرد ...به مجتبي گفتم كه آقا مقداد هم اينجاست رفته دانشگاه پيام نور كاش ميشد اونم بياد ....چون مقداد ساعت ده و نيم كلاس داشت ...گفت نگران نباش اون برميگرده ...يكي از دوستانم گفته كه دانشگاه امروز كسي نيست و تعطيله ...خلاصه با اومدن مقداد غذا هم آماده شد و همه چي رو چيدم توي صندوق عقب و به سمت دزفول راه افتاديم ....آقا مجتبي رو سر راه سوار كرديم و به سمت منزل آقاي عيسوند براه افتاديم ....ايشون رو نيز سوار كرديم و  به سمت شهرستان گتوند ...زادگاه و آرامگاه دكتر براه افتاديم ....به گتوند كه رسيديم ...اول شهر به زيارت دكتر رفتيم ....بي اختيار ياد مراسم تشييع پيكر دكتر افتاديم ...چقدر شلوغ بود ....مسئولين چه قولهائي كه ندادن ...ساخت فرهنگسرا و ....هراز گاهي ميهان نوروزي ميومد و سر مزار دكتر فاتحه اي و سپس ميرفت ....چند تا عكس بيادگار گرفتيم ...حس كنجكاويم منو وادار كرد پرده قبر رو كنارزدم بخيال داشتن سنگ قبر و .....ولي داغ دلم تازه شد ....اينه واقعا رسمش ...قبر دكتر ساده و بدون سنگ قبر ...كه عكسها رو ميبيند ....من موافق اومدن دكتر به زادگاهش بودم ...ولي اين حقش نيست ....خلاصه ...بعدش بسمت مقبره ...محمد ابن زيد براه افتاديم ....اونجام رسيديم ...زيارت و خلاصه چند تا عكس و ....ساعت  1بود كه برگشتيم ...و بين راه زير يه درخت كنار ....استراحت نموديم و جاي شما خالي ...ناهار رو صرف نموديم ....و خلاصه بسيار بسيار خوش گذشت ....جاي همه شما خالي ....

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

تعطیلات نوروزی

بنام خداوند بخشنده مهربان

سلام خدمت دوستان عزيز...ميخوام در مورد تعطيلات عيد تا روز 13بدر چيزائي كه يادم مونده بنويسم ...شب آخرسال تا ساعت 4صبح شعبه بوديم ...حالمون حسابي گرفته شده بود ....يه اشكال سيستمي و مدام تغييرورژن اونم ميذارن روز آخر سال خلاصه كلافمون كرده بود ...خلاصه تا ساعت 4صبح شعبه بوديم البته ما بچه هاي حسابداري و به اتفاق رئيس شعبه .. الحمدلله شعبمون علي رغم برنامه هاي غلط دولت سود خوبي داد....اومدم خونه دوشي گرفتم و وسايل سفر رو با بي ميلي بخاطر ضد حال نيومدن كارت سوخت ماشين چون قرار بود به شيراز بريم ...خونه يكي از دوستان عزيز كه از طريق همين نت باهم آشنا شديم روابطمون الحمدلله اونقدر گرم شده كه ما رو به شيراز دعوت كردند ولي قسمت نشد ....خلاصه به سمت دورود ...در استان لرستان راه افتاديم ...خونه مادرم... خلاصه امسال عيد خونمون شلوغ بود اونقدر كه حواسمون نبود كي سال تحويل شد ...روز دوم سوم تعطيلي بود كه موبايلم زنگ خورد و يه آقائي بنام اسياباني از شيراز كه گروه كوهنوردي داشتند چون من يه وب ديگه دارم و يه آپي درمورد سفرمون به آبشار تله زنگ يا شوي گذاشته بودم ..تماس گرفتند كه ميخوايم بريم و بلد نيستيم و اينا ...كه خلاصه يكي از برادرامو از ايستگاه انديمشك با اونا فرستادم ...نميدونم چقدر زود گذشت ....جاي همه تون خالي يه شب كل فاميلو جمع كردم خونمون و يه گوسفند چاق و چله سر بريديم و غذائي كه ما بختياريا دوست داريم بنام زير برنجي ازشون پذيرائي كرديم كه بسيار خوش گذشت .....همه پيله كرده بودن و شيريني ماشينو ميخواستند ... خلاصه حدود 200هزارتومن فقط گوسفند شد ...خلاصه برگشتيم ....روز 12فروردين من و عيال بدون برنامه قبلي غذائي ساده اماده كرديم و به سمت شهيون شمال دزفول رفتيم ...جاي شما خالي ماشاله اونقدر شلوغ بود كه حد نداشت ....خلاصه رفتيم تا نزديك ليوس ...زير يك درخت بادام ...جا پهن كرديم و همينكه وسايلو داشتم در مياوردم كه عيال گفت پيك نيك فراموشمون شد ....گفتم اشكال نداره ....هيزم جمع كرديم و اتيشي روشن كرديم و غذا خورديم ...جاي همتون خالي ....باد بهاري ميوزيد ....اونم چه بادي ....باد كه بوي بختياري داشت ...مست كننده بود ...جائي كه بوديم دژ سردار شهيدمون عليمردان خان بختياري معلوم بود ....توي يه حس و حال ديگه رفته بوديم ...انگار صحنه جنگ رو ميديديم كه چطور سربازارو از اون بالا پرت ميكردن پايين ....خلاصه فرداي اون روزهم با عيال وفاميلاي مادريشون كه  دزفولي هستندبه شهيون يه جاي دنج  رفتيم ....جاي همتون خالي ...كلي بدمينتون بازي كرديم ....غذا رو دست جمعي صرف نموديم ...بعدشم كوهنوردي و صخره نوردي و خلاصه با ارزوي سالي خوب و خوش براي همه به خونه برگشتيم ....

نوروز باستانی

با عرض سلام خدمت تمام دو ستان و عزيزان هم تبار پيشا پيس فرا رسيدن نوروز باستاني را خدمت شما تبريك عرض ميكنم ....

اميدوارم سال جديد سالي پر از موفقيت و تندرستي براي يكايك شما عزيزان باشد

 

 

 

 

 

 

نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است.

اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است مسلما" آن روز نوروز بوده است.

مسلما" بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز ، روز آفرینش است .

هرگز خدا جهان را و طبیعت را ، با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است.

مسلما" اولین روز بهار سبزه ها روییدن آعاز کرده اند و رود ها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن

و این همه یعنی نوروز.

« دکتر علی شریعتی »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاسداشت زبان مادری

بنام خدا

چند شب پيش به اتفاق  دوست عزيزم آقاي مجتبي هيودي با هم تلفني يه بازي اينترنتي رو بمنظور پاسداشت زبان مادري پايه ريزي كرديم ....

بازي به اين صورت هست كه هر شركت كننده يا دعوت شده بايستي يه آرزو دعا و يه اعتراف رو به زبان مادري بنويسد ...

 

 

آرزو: آرزو دارم كه فقرو فساد ز مين كشورمون وريسهه

 

اعتراف :وا اعتراف كنم مين اي يه سالي كه كار ايكنم دوستاي خيلي خوئي گيرم اوده خدا همه سونه حفظ كنه

 

دعا :ز خدا ايخوم كه آخر و عاقبت همه مونه ختم بخير كنه و جونونمون سرو سامون بگرن

 

موهم دوستاي عزيزي كه نومسونه اي زير نوشتمه به اي بازي دعوت ايكنم

 

 

آقايون محمود هاشمي . فرهود جمالي. خانمها دختر بختياري. مژده عزيزي. و ماه پسند

یه حکایت یا ضرب المثل

بنام خدا

ايگون يه دفعه يه پيا تفنگچيني رهد به كوه سي شكال ....ورازي ز ورس جهس ...زيتي زيد ورس وراز من يه شنگ زيس...وراز زحم دار بيد هم جهس ....زيت ديري زيد ورس هم ورازه كه من...... يه شنگ ده زيدس تا وراز مرد ...رهد بالا سرس گود ...قرم دنگ زه زيت اولي چه دراوردي كه ز زيت دومي دراري .......

 

برگردان فارسي

ميگويند شخصي شكار چي به كوه رفت ...بين راه گرازي از جلويش فرار ميكند ...يه سوت به گراز ميزنه گرازه ميمونه يه فشنگ بهش ميزنه ...گراز زخمي شده بازم فرار ميكنه ...دوباره يه سوت ديگه بهش ميزنه ...گرازه ميمونه و نيگاه عقب ميكنه ...باز يه فشنگ ديگه بهش ميزنه تا اونو ميكشه ...شكارچي بالاي سرش ميره و ميگه از سوت اولي چي گيرت اومد كه از سوت دومي ميخواستي گيرت بياد .........

 

اين ضرب المثل بيشتر در بيان اينكه انسان يه بار كه سرش به سنگ ميخوره و يا از دوستانش نارو ميبينه و بازم آدم نميشه و .....دربين عشاير بختياري استفاده ميشه

تولد

بنوم و نير خدا

سلام

سلامي به گرمي آفتاب مرداد ماه خوزستان خدمت همه دوستان عزيزي  كه نسبت به وبلاگ اين حقير نظر لطف داشته و همواره با نظرات ارزشمندشون اين حقير رو در هر چه پر بار تر كردن اون ياري ميدن ....

آري وب دست و پا شكسته اين حقير به اين زودي وارد يكمين سالگرد خودش شد ....وبراي اين حقير جاي بسي خوشبختي است كه در اين مدت دوستان بسيار خوبي پيدا نموده  و با بعضي هاشون دوستيمون در حد روابط گرم خونوادگي نيز پيش رفته است .....خواستم اسم تمامي عزيزان رو بنويسم ...ولي بنوعي گفتم شايد اسم عزيزي رو پس و پيش بنويسم  و خلاصه شايد باعث آزرده خاطر شدن عزيزي شوم از اينكار منصرف شدم .....هرچند مدتي است لر بلاگهاي عزيز اون گرمي پارسال رو ندارند ...ولي اميدوارم باز دست دوستي به سوي همديگه دراز نموده و بقول قديميها آب رفته رو به جوي برگر دونند......صميمانه از همه عزيزاني كه لينك اين حقير ميباشند و يا عزيزاني كه فراموش كرده ام لينكشان كنم و عزيزاني كه نظر ميدهند تشكر نموده و براي همگي آروزي فردائي بهتر از خداوند متعال خواستارم ..........

تا پست بعدي ......

يا علي ....

شعری از مسعود بختیاری

چه خووه مال بار كنه يارت وا بات بو

كميت چال زين مخملي به زير پات بو

چه خووه مال بار ونه به دشت شيمبار

دست گل منه دستوم بو چي پار و پي رار

آي عزيزوم مينا بنوش دستمال هفت رنگ

چي تيات پيدانداد به ايل چهار لنگ

مو اويدوم كهد ره ديدوم نبيدت

خاطروم جا نگرد كندوم به دينت

مو اويدوم كهد ره ري كردوم وا پشت

غم خوم كم سيم نبيد سرديت مونه كشت

اي عزيزوم مينا بنوش دستمال هفت رنگ

چي تيات پيدا نداد به ايل چهر لنگ

عاشقوم ديونه يوم بيان بوكوشينوم

بونديم كهد گل هيچ مگوشينوم

آي بلال بلالوم ددر خالك به نوفتت

آي تش به جونوم ايوني گلوم واگفت و لوفتت

چه خووه شو مهي پا تش تونگي

تا خروس خون گپ زني وا همدرنگي

چه خووه شو مهي پا تش چاله

سير بخوني سي گلت بلال بلاله

آي بلال بلالوم بلال بلالوم گلوم خالك به نوفتت

تش به جونوم ايوني گلوم وا گفت و لوفتت

 

شعر از خواننده فقيد و محبوب بختياري مسود بختياري

شعری از پژمان بختیاری

به پيرامن كوهساري بلند دياريست پرمايه و ارجمند
ده و بيشه و دشت و آب روان زميني چو خورشيد روشن روان
گران بار كوهي بلند اختري سپهر افسري ايزدي گوهري
زيك سو به ماهي فرو هشته يال وز آن سوي بر ماه گسترده بال
همانا كه آن مرز مينو سرشت بود لختي از خاك خرم بهشت
گريبانش از گوهر آكنده است عبيرش به دامن پراكنده است
در آن سرزمين كرده جاي نسشت نژادي جوانمرد و "ايران" پرست
دلير و گرانست و پولاد خاي سرافراز و با نام و جنگ آزماي
گه آشتي آب آتش نورد چو درياي آتش به گاه نبرد
سواران شير افكن پيل تن پدر بر پدر گرد و شمشيرزن
همه از در فر فرماندهي پديد آورد روزگار بهي
گروهي چو خورشيد روشن گرا تباري زخورشيد روشن ترا
مر آن مرز را "بختياريست" نام كه بادش جهان رام و گردون به كام
گر ايران زمين، بختياري نداشت برانم كه از بخت ياري نداشت
همه مردمش گرد و شير اوژنند تو گوئي مگر كوهي از آهنند



پژمان بختياری

شو اول چله يا شب يلدا

بنوم و نير خدا

شو اول چله يا شب يلدا

مراسم شب يلدا در جاي جاي ميهن عزيزمان ايران بنوعي پاسداشت و گرامي داشته ميشود ...در هر جايي رسمي است ..ميخواهم مراسم شب يلدا كه در ميان ما بختياريها كه به آن شب اول چله ميگويند براي آشنائي شما بنويسم ...رسم است كه مادر خانه خميري درست ميكند براي درست كردن نان قطور شايد به عرض 5الي 8سانت گرد مانند كه به آن گرده ميگويند ...در حين درست كردن خمير و براي هيجان مهره اي در آن خمير ميگذارند...سپس خمير اماده شده را در چاله آتش كه زير آن تميز شده ميگذارند و رويش را با خاكستر و ذغال مي پوشانند تا خوب اين خمير مغز پخت شود ....شب هنگامي كه خوب آماده شد ...خاكسترهاي روي آن را تميز نموده ...روي آنرا با روغن حيواني اصيل كه بويش چندين خانه آنطرفتر ميرود چرب نموده و رويش شكر ريخته و همانند كيك تولد با چاقو بريده و به نسبت اعضاي خانواده تقسيم مي كنند ..كه معمولا در اين شب همه اعضاي خانواده نزد پدر بزرگ يا مادر بزرگ خود جمع ميشوند و تعداد افراد زياد است ...خلاصه مهره اي كه در خمير كار گذاشته اند هيجان خاصي به جمع داده كه ببينند قسمت چه كسي ميشود ...سهم هر كس كه بود او را آدم خوش شانسي ميدانند ....خلاصه اين رسم را دارند .و درست كردن غذائي كه شايد ديگر به فراموشي سپرده شده باشد كه به لري به آن (قاويت ) گفته ميشود كه گندم برشته شده را آسياب نموده با شكر و روغن حيواني قاطي نموده شايد چيزي شبيه آرد نخودي كه بچه ها يه زماني ميخوردن ...ولي اين كجا و آن كجا ...و ديگر هم گندم برشته با كلخونگ كه چيزي شبيه پسته كوهي البته نازكتر و شكننده تر و مغز گردو قاطي ميكنند و تا پاسي از شب به شب نشيني و يادآوري خاطرات ايل و كوچ و دلاوريهاي پدرانشان  كه توسط بزرگان خانواده نسل به نسل و سينه به سينه حفظ شده است ميپردازند ...

تا پست بعدي ....

از اين به بعد هر پست رو تقديم به كسي ميكنم كه اولين كامنت رو برام بزاره ...

عشق اول از علی و فاطمه امد پدید


هوا بوی گل گرفته بود . بوی عطر محمدی . بوی پر ملائک ...
صدای هلهله ای غریب به گوش می رسید . صدای تسبیح می آمد

صدای پای بهار بود...
محمد(ص) سر فاطمه(س) را به دامن گرفته بود و از شادی در پوست
خود نمیگنجید . برق چشمانش گویی که زمین و آسمان را روشن
کرده بود.
- جبرئیل آمده بود فاطمه جان!
- می دانم یا رسول الله !
- خدا تو را برای علی خواستگاری کرده... زیر درخت طوبی... با هلهله ملائک...
- می شنوم پدر!
- تو میشوی خانم خانه علی ... و نسل من تا ابد الدهر از شما دوتاست...
فاطمه شرم میکند . سرش را از دامن پدر بر می دارد و سر به زیر می اندازد
محمد (ص) دلش پر میزند برای آنکه پیشانی فاطمه اش را ببوسد...
فاطمه محبوب دم بخت اش را...

سالروز ازدواج حضرت علي با بانوي دو عالم حضرت فاطمه(س)بر تمام دوستداران ولايت و امامت مبارك باد

شعری از مسعود بختیاری

بنام خدا

گل نازداروم مه شوگارم

بيو بياو كه دلوم سيت تنگه

ندونوم تاكي دلت چي سنگه

بهار اويد وا گل گندوم

موتهنا وا درد تو مندوم

ولوم كردي وا دل پر دردوم

دلوم خينه دي ز حرفا مردم

گودي بي كه وا بهار ايام

سي چه په نياهي

حالا ديه باور ايكنم كه تو بي وفائي

زويرت رهدوم مكن وام چي نو گل نازدارم

بيو كه بي تو ديه مه رهده زه اي شو گاروم

سروده اي از شاعر و خواننده فقيد و محبوب بختياري مسعو د بختياري

برگردان فارسي

گلي كه من نازت را ميكشم اي ماه شبهاي تار من

بيا كه دلم برايت تنگ شده است

نميدانم تا كي دل تو همچون سنگ است

بهار آمد با گل گندوم

من با درد دوري تو تنها ماندم

مرا با دلي پراز درد رها كردي

ديگر دلم از حرف مردم خون شده است

گفته بودي كه با بهار خواهي آمد

بهار آمد پس چرا تو نميائي

حالا ديگر باور ميكنم كه تو بی وفائي

انگاراز يادت رفته ام و مرا فراموش كرده اي با من اي گل ناز دارم اين كار را نكن

بيا كه بي تو ماه تابان از آسمان شبهاي تارم رفته است .

ضرب المثل

بنام خدا

ايگون يه دفعه سه چار تا گگه زير يه دواري يا بهوني بيدن ..بادي سفتي آورد و بهونه كن به سرسون ..شروع كردن به ناله و زاري كه اي بيكس خومونه واي خدا سي چه ايمانه بي كس و كار آفريديه ايسه كي بهونه سيمو راس بكنه ...يه ريش اسبيدي ز اوچه رد اي بيد ...گود چتونه .....نهوسون زيد و گود خدا خو افتضاتونه نونه وريسين هر پيائي كه يه دسك و عسينه دوار ه كه بلند كني دوارتو بلند ايبوه ...خلاصه غيرت آوردن وا خو و هر پيائي يه دسك دواره بلند كردن و او ريش اسبيد هم كمكسون كرد خلاصه دوارسون راس بيد . خيلي خوشحال بين و ز ريش اسبيد هم تشكر كردن ....

برگردان فارسي ....

ميگويند روزي 4تا برادر زير يك سياه چادر بودند كه باد محكمي وزيد و سياه چادرشان را از جا كند ..برادرها كه همگي بزرگ و بالغ بودند شروع به بي قراري و گريه و زاري كردند كه خدايا ما چرا بي كس و كاريم ...وما الان كسي را نداريم كه سياه چادرمان را علم كند ...پيري فرزانه كه از آنجا رد ميشد بر سر آنها بانگ زد و گفت چرا خو دتونو دست كم گرفته ايد ...بلند شويد و هركدام يك گوشه از سياه چادر را كه بگيريد ...و چوبهايش را به زيرش بزنيد دوباره علم ميشود ...خلاصه تكاني به خود دادند و با كمك پير فرزانه اين كار را كردند و ديند كه اصلا كاري نداشت و دوباره سياه چادرشان علم شد .....

اين ضرب المثل در زماني كه افرادي ميخواهند يك كاري را انجام دهند و اعتماد به نفس كاري ندارند و يا خودشان را دست كم ميگيرند بكار ميرود ...به معني ديگر توكل كردن به خداوند در كارها را ميرساند

فال با نخود

                             بنام خدا

درميان عشاير بختياري يكي از رايج ترين نوع تفال يا فال گرفتن كه معمولا افراد مسن حالا يا توسط مردان و يا زنان گرفته ميشود علاوه بر انواع آنها توسط تسبيح فال با نخود است كه بسيار به واقعيت نزديك ميباشد و باور كنيد رد خور ندارد ..براي گرفتن فال با نخود ابتدا 41عدد نخود كه هم اندازه باشند را جدا ميكنند .سپس آنها را روي قالي يا مكاني صاف ميگذارند و سپس توسط دوتا دست انها را جدا ميكنند بطوري كه مقداري توسط دست راست و مقداري توسط دست چپ و مقداري هم در وسط بماند آنها را به سه قسمت مساوي تقسيم ميكنند....سپس نخود هاي هر قسمت را 4تا 4تا از هم جدا ميكنند ...مثلا قسمت سمت راست را همينطور 4تا 4تا جدا ميكنند ..چند حالت امكان دارد اتفاق بيفتد ...يا يكي باقي ميماند يا دو نخود ياسه و يا 4نخود باقي ميماند كه نخودهاي باقي مانده را در بالا قرار ميدهند و سپس به سراغ نخودهاي وسطي رفته و آنها را نيز 4تا 4تا جدا ميكنند و هرچه باقي مانده بود را در بالا و جداي از نخودها مقابل نخودهاي باقي مانده از ستون اول قرار ميدهند و سپس به سراغ نخودهاي قسمت سوم كه توسط دست چپ جدا شده رفته و انها را جدا ميكنند و هرچه باقي مانده بود در برابر ديگر نخودها قرار ميدهند در يك رديف ...چند حالت اتفاق ميافتد كه بهترين آن اگر در رديف سمت راست يك نخود و در رديف وسط دوتا و در رديف سوم هم دوتا باقي بماند كه جمعا 5تا ميباشند اي فال را 5تن آل عبا ميگوبند كه بهترين نوع فال است و مرادش حاصل ميشود و اگر از هر ديف 4تا بماند كه در مجموع 12 تا ميباشند نيز به آن 12امام ميگويند كه خوب است . در حاتي ديگر از هركدام سه تا ميماند كه به ان نوح نبي اله ميگويند و يا حالي از ستون اول يكي .ستون دوم سه تا و ستون سوم هم يكي كه اين هم خوب است ...خلاصه افراد حرفه اي تر باقي مانده نخودها را باهم قاطي و مجددا به سه قسمت و سپس 4تا4تا جدا ميكنند و نخود هاي باقي ماده را بازهم قاطي و 4تا4تا جدا ميكنند و سپس به تفسير و تجزيه و تحليل ان ميپردازند و خلاصه انگار حرف دل شما را ميزنند و بسيار واقعيت دارد ...چند وقت پيش كه از در سبزقبا در دزفول رد ميشدم مردي را ديدم كه داشت با نخود فال ميگرفت و كلي هم مشتري داشت ...خلاصه در شبهاي سرد زمستان زير سياه چادر اين نوع تفال هم براي خودش حكايتي شيرين دارد...ازاينكه شايد مطلب را بخوبي نرسانده باشم از همه شما عزيزان پوزش ميخواهم ...بدرود

قیصر امین پور درگذشت...

قیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال 1358 آغاز کرد .

در سال 1367 سردبیر مجله سروش نوجوان شدو از همین سال تاکنون در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس اشتغال دارد.

در سال 1382 نیز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد.
اولین مجموعه شعرش را با عنوان "تنفس صبح" که بخش عمده آن غزل بود و حدود بیست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال 63 منتشر کرد و در همین سال دومین مجموعه شعرش "در کوچه آفتاب" را در قطع پالتویى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبلیغات اسلامى به بازار فرستاد.

در سال 1365 "منظومه ظهر روز دهم" توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار مى‏آید که شاعر در این منظومه 28 صفحه‏اى ظهر عاشورا، غوغاى کربلا و تنهایى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر مى‏گیرد. سال 69 برگزیده دو دفتر تنفس صبح و در کوچه آفتاب با عنوان »گزیده دو دفتر شعر« از سوى انتشارات سروش از وى منتشر مى‏شود. »
"
آینه ‏هاى ناگهان" تحول کیفى و کمى امین‏پور را بازتاب مى‏دهد؛ در این مرحله امین‏پور به درک روشن‏ترى از شعر و ادبیات مى‏رسد. اشعار این دفتر نشان از تفکر و اندیشه‏اى مى‏دهد که در ساختارى نو عرضه مى‏شود. آینه ‏هاى ناگهان، امین‏پور را به عنوان شاعرى تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشرو انقلاب تثبیت مى‏کند و از آن سو نیز موجودیت شاعرى از نسل جدید به رسمیت شناخته مى‏شود.

در اواسط دهه هفتاد دومین دفتر از اشعار امین‏پور با عنوان "آینه ‏هاى ناگهان 2"منتشر مى‏شود که حاوى اشعارى است که بعدها در کتاب‏هاى درسى به عنوان نمونه ‏هایى از شعرهاى موفق نسل انقلاب مى‏آید.

در همین دوران است که برخى از اشعار وى همراه با موسیقى تبدیل به ترانه ‏هایى مى‏شود که زمزمه لب‏هاى پیر و جوان مى‏گردد. پس از تثبیت و اشتهار، ناشران معتبر بخش خصوصى علاقه خود را به چاپ اشعار امین‏پور نشان مى‏دهند و در اولین گام، انتشارات مروارید گزینه اشعار او را در کنار گزینه اشعار شاملو، فروغ، نیما و... به دست چاپ مى‏سپارد که در سال 78 به بازار مى‏آید. "گل‏ها همه آفتابگردانند" جدیدترین کتاب امین‏پور نیز در سال 81 از سوى انتشارات مروارید منتشر شد که به چاپ‏هاى متعدد رسید و با استقبال خوبى روبه‏رو شد.

دکتر قیصر امین ‏پور در سال 1382 علی رغم تمایلش از سردبیری سروش نوجوان استعفا داد ، و هم‏اکنون ضمن عضویت در فرهنگستان زبان و ادبیات فارسى؛ در دانشگاه تهران و الزهرا تدریس می کند وبه کارهاى پژوهشى مشغول است

 

 

 

هزار پیشه

                             بنوم و نیر خدا

هزار پیشه صندوقچه ایست چوبین شاید به  طول و عرض ۵۰در ۵۰ و به ارتفاع ۳۰ سانت البته شاید هم متفاوت باشد .هزار پیشه در حقیقت جای سرویس چای خوری خانواده عشایری است که در هنگام کوچ قوری و نعلبکی و زیر استکان و قندان رو در اون  جای میدن تا شکسته نشوند .معمولا درون اون نیز تو دوزی شده و بسیار زیبا و تمیز میباشد که مشبک کاری شده و به اندازه قوری و نعلبکی و زیر استکان و قندان رون اون چوبکاری شده است .و چای خوری مخصوص خودشونو درون اون قرار میدهند  . قدیما اکثر خونواده های عشایری این صندوقچه زیبا رو داشتند ولی امروزه خیلی کم میتونی توی خونواده های عشایری پیدا کنی ......

 

ضرب المثل

بنام خدا

كوه نيگو كه برف هني به سرم برف ايگو كه هنيسم به سر كوه

يعني كوه اعتراض نميكند كه برف روي دوشش نشسته و سنگيني ميكند برف اعتراض ميكند كه روي دوش كوه نشسته .

اين ضرب المثل شايد در اين مورد بكار برود كه شما لطفي يا كاري براي كسي انجام ميدهيد يا براي كسي به زحمت ميافتيد و اعتراض نميكنيد ولي در عوض اون بجاي تشكر از شما ناراضي و تازه منت سرشما نيز ميگذارد....

2-يكي تش به ريشس بيد يكي بدينس كه بهيل مو گنم به تش ريشت برژنم

يعني يكي ريشش آتيش گرفته بود وبيقراري ميكرد  يكي هم با يه مشت گندم بدنبالش كه اجازه بدين من با آتيش ريشت گندمها رو برشته كنم .

كنايه از اينكه كسي موقعيت و گرفتاري شما رو درك نميكنه و توي اين شرايط بدنبال رفاه حال خود و نيات خود خواهانه خود ميباشد

ختم قران به کمک عزیزان

بنام خداوند بخشنده مهربان

باسلام و با اميد قبولي طاعات شما عزيزان به اطلاع ميرساند تا كنون اين عزيزان جزء هاي ذيل را بنام خود ثبت و اعلام آمادگي نموده اند تا در شب 19 رمضان تلاوت نمايند .اگر عزيزي قصد شركت در اين امر خير را دارد لطفا جزء هاي با قيمانده را انتخاب نمايند .با تشكر

1-آقا مجتبي جزء 1و2

2-حقير يا محسن جزء3و22

3-نسيم خانوم جزء4

4-آقا سجاد جزء5

5-زهرا خانوم جزء6

6-آقا ابوذر جزء13

7-آقاعليدادجزء15

8-دختر بختياري جزء19

9-غزل خانوم جزء27و ۲۳

10-فهيمه خانوم جزء28

11-آقا شهرام 30

12-ماه پسند 20و 21

13 سيمين خانوم 7

14 حسين چراغي 10 و 11

 

15 راضيه 9

16سعيده  12و14

17 اعظم خانوم 16و 17

ختم کامل قران به کمک دوستان

                                                بنام خدا

فرارسیدن ماه مبارک رمضان ماه رحمت و نزول قرآن رابه همه دوستان عزیز تبریک عرض مینمایم .

خواستم به کمک دوستان در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان شب ضربت خوردن مولای متقیان به کمک

عزیزان هر نفر یک جزئ قرآن را تلاوت و به مولای متقیان هدیه نماییم . لطفا در صورت تمایل در این امر

خیر مارا همراهی و شماره جزئی که تلاوت خواهید نمود بصورت کامنت بگذارید . ممنون

تقدیم به هم استانیهای عزیزم

بنام خداوند بخشنده مهربان

نميدونم چطور شد كه اين پستو گذاشتم . شايد بخاطر سرك كشيدن تو وب يه بنده خدائي بود.....

هرسال اواخر اسفند ماه كه ميشه مردم استان خوزستان بواسطه 8سال دفاع جانانه و همپاي ديگر جوانان كشور عزيزمان ايران و همچنين وجود مناطق جنگي و كربلاي شلمچه و دوكوهه و ديگر اماكن مقدس 8سال دفاع مقدس ..شاهد ورود كاروانهاي بسيار زيادي از اتوبوسهاي بسيار شيك كه با عكس شهدا مزين شده و خلاصه با چه هيبتهاي كه وارد استان ما نميشوند .....

(اونم دم عيد كه هزاران مسافر نوروزي ..سربازو دانشجوياني كه براي رفتن به مسافرت براي بدست آوردن بليط و اتوبوس مشگل دارن )

صدا و سيما نيز پوشش بسيار مناسبي به مراسم  اين كاروانها ميدهد .عزيزاني كه با پاي برهنه كفشها بدست آروم آروم راه ميرن  زير لب زمزمه ميكنن و تا دوربين نشونشون ميده اشك ميرزن و سجدهاي طولاني و...بينندهاي  كه پاي جعبه جادوئي اين صحنه ها رو ميبينه به حال خوش افسوس ميخوره و ميگه كاش منم جاي اونا بودم (يه زماني تو مراسم عزا فيلمبردار مياوردن وتا بنده خدائي رو فيلم ميگرفت اونم بخاطر همدردي با خونواده عزا دار خودشو ميكشت )البته نه اينكه اين عزيزان همشون اينجورين ...نه ...انسانهاي بسيار مخلصي هم درونشون پيدا ميشه ...

اون چيزي كه منو آزار ميده اينه كه اگه راست ميگوئيد چرا در مرداد ما تيرماه يا شهريور پيداتون نيست ؟

اگه راست ميگين مرداد ماه تشريف بيارين تا ببينيم مردش هستين تو گرماي بالاي 52 درجه با پاي برهنه خرامان خرامان راه برين ...ايا ميتونين تو گرماي 52 درجه به سجده هاي طولاني انجام بدين ..

مگه فرزندان اين آب و خاك در همين گرما رشادتها نيافريدند و به شهادت نرسيدند ...

زماني كه هواي مناطق خودشون بسيار سرد و يخبندان هست و خوزستان بسيار خوش آب و هوا ميباشد اقايون به ياد مناطق جنگي و شهدا و شلمچه ميافتن ...

به نظر من اگه به خيلي هاشون توريست بگيم شايد سخن به گزاف نگفته باشيم ...

خلاصه ميگن سنگ مفت گنجيشكم مفت بزا بريم يه حالي بكنيم وووالبته االعمال و باالنيات وووخدا بهتر ميداند.

تا پست بعدي ..

پیر چئل

درباره ی امامزاده "پیر چئل"

 

بنام خداوند بخشنده مهربان

یکی از امامزاده هایی که بسیار مورد احترام و با کرامت سمت ما،یعنی تقریبا شمال غربی دزفول امامزاده پیر چئل میباشد . امامزاده ای که در دامنه های رشته کوه سالن واقع شده است .روی سنگ امامزاده عبارت بنت سلیمان ابن داود نوشته شده است وشاید بخاطرنسبتی که با حضرت سلیمان داشته است خداوند این کرامت که درمان افرادی که دچار جن زدگی شده ند را به او عطا نموده است.به اعتقادومشاهده خادمین این امامزاده بسیار شاهد زواری بوده اند که چندین نفر دستان انها را بسته و به این پیر میاورند و فردای سالم و سرحال به دیار خود بر می گردند . روبروی این امامزاده در رشته کوه سالن دره ای هست که در زبان بختیاری به دره ای که در کوه واقع شده باشد کول گفته میشود . که به آن کول جنو یا کول جنها گفته میشود که کسی جرات رفتن به آن را نداردو همیشه پراز سروصداهای عجیب و غریب است .این امامزاده در حالی که در جائی بسیار دور افتاده واقع شده ولی وقتی اونجا برای زیارت بروید دچار تعجب خواهید شد . چون افرادی که مراد گرفته اند خیلی به امامزاده رسیده و سایل رفاهی زیادی اونجا یافت میشود ...وجود چشمه های زیباو ظرف و ظروف و انواع زیر انداز...تاپست بعدی ....

(در زبان بختیاری و نیز پارسی باستان،به امامزاده ...پیر گفته میشود )

 

 

                                                               

دریاچه ی گهر

 

دریاچه ی گهر

چند عکس زیبا از دریاچه ی گهر(شهرستان دورود) که در تاریخ ۱۶ مرداد ۱۳۸۴ توسط اینجانب محسن رحیمی گرفته شده است . امیدوارم خوشتون بیاد

 

 

Untitled-9.JPG

(2) Untitled-43.JPG

غزل به زبان بختیاری

بنام خداوند بخشنده مهربان

سياهي سر زلف تو روزگار منه

كرشمه كار تنه و گريوه كار منه

دلم نخواست زلف سياسه خم بزنه

يو هر قدر كه به پيچس گره به كار منه

زديري تو چونو خين اريزه از دل مو

كه مرگ حاضر و هردم به انتظار منه

تمام حسرت و دلتنگي مو از اينه

خدا نكرده بفهمي يو روزگار منه

گذشت افسر دي روزگار خوشحالي

خزان عشق گرهده گل بهار منه

 

شعر داراب افسر بختياري –سال 1316

اندر احوالات شکار رفتن من و خان دائی

بنام خداوند بخشنده مهربان

توي اين هفته كه روز شنبه اش مبعث پيامبر عزيز هستش و روز شنبه تعطيل . قراره كه به اتفاق يكي از دايي هايم به روستاي شوي و آبشار شوي و سري هم به پدر بزرگم بزنم . ياد يه خاطره افتادم كه خوندنش براي شما دوست عزيز شايد خالي از لطف نباشه .

فكر كنم سال 66 يا 67 هفت بود كه اونزمان خونه ما در ايستگاه راه آهن تله زنگ بود . بخاطر داشتن پل بسيار مهم و سوق الجيشي راه آهن كه يكي از مهمترين پل هاي راه آهن كشور و به پل s معرف هست چون اين پل سه تا قوس داشت و به صورت sانگيسي بود . ايستگاه ما هميشه مورد حمله هواپيماهاي عراقي قرار ميگرفت . و به همين خاطر ما هم به روستاي شوي كه در چند كيلومتري ايستگاه همون بود رفته بوديم .خلاصه از اونجائيكه پدر بزرگم و مرحوم پدرم در دوران جواني و تا زماني كه نسل بز و ميش كوهي اينقدر كم نشده بود هر دو اگه اغراق نباشه جز بهترين شكارچي هاي منطقه بودند و مخصوصا پدر بزرگم .و شايد بخاطر شكار و شكارچي بود كه مرحوم پدرم با خونواده پدر بزرگم وصلت نمود . والا هر دو از دو طايفه جدا بودند .پدر بزرگم خاطرات بسيار زيبا و شنيدني از شكار و كوه داره ...اون زمان زماني كه راه آهن رو ميساختند پدر بزرگم ميگفت انگليسيها بهم اسلحه و فشنگ ميدادن و منو به شكار ميفرستادن منم هميشه با دست پر برميگشتم و براي كارگرها و انگليسيها و اهالي روستا شكار ميكردم .خلاصه از اونجائي كه بقول قديميها پسر كو ندارد نشان از پدر ...يه روز دائيم گفت. من يه مقدار فشنگ ساچمه زني و چار پاره دارم و بيا باهم به شكار بريم .و بيا به (كوله آو وريغ بريم )كوله يا همون كمين يا كومه ...يه اتاقك كوچيكه كه مشرف به يه چشمه درست ميكنن و اونو با چوب و برگ درختان استتار ميكنن .و شكار چيها به درون اون ميرن و زماني كه كبك يا بزكوهي بخواد بياد آب بخوره اونو شكار ميكنن .آو به معني آب و ريغ در لهجه  بختياري معني ريگ ميده .جائي كه قرار بود بريم حدود 10 كيلومتر از روستا دور بود .و چون اواخر شهريور بود و ايل هم اونجا نبود و عشاير تازه ميخواستند از ييلاق كوچ كنن اونجا يه چشمه خيلي كوچيك و پراز جونورهاي درنده مثل پلنگ و خرس و كفتار و غيره داشت. سرتونو درد نيارم . مادر بزرگم وسايل ما رو آماده كرد . قند و چائي و كبريت و خوردني با يه مشك كوچيك ...خلاصه ساعت 2 بعد از ظهر ما با دوتا اسحله ساچمه زني راه افتاديم .مسيرمون همش سر بالائي بود خلاصه هن و هن و هن به سر كوله رسيديم ..ابتدا آب از چشمه پاييني پر مشك و كتري كرديم و اونو با برگ درختان پو شونديم .و كوله يا همون كومه  رو باز سازي كرديم و هيمه به اندازه كافي جمع كرديم و خلاصه تمام چشمه ها رو كه خيلي هم كم آب بودن رو پوشونديم و فقط يكي رو كه به اون تسلط داشتيم رو درست كرديم كه تا فردا صبح ساعت 5يا 6به انتظار كبكها بنشينيم . سكوت بسيار عجيبي حاكم بود و هيچ صدائي شنيده نميشد .از دور ايستگاه تله زنگ معلوم بود . خلاصه هوا يواش يواش داشت تاريك ميشد . ماهم غذا وچائي جاتون خالي كه نميدونم تا حالا كوه رفتين يا نه كه چه صفائي داره . خورديم و آتيش بزرگي روشن كرديم . اتيشمون تا ساعت 11يا 12 روشن بود خلاصه يواش يواش بايد ميخوابيديم كه چشمتون روز بد نبينه مگه پشه ها ميذاشتن بخوابيم ...خلاصه ساعت 3 يا 4 بود كه يه صدائي ما رو بيدار كرد . خدايا نميدونيم چه جونوري بود براي آب خوردن به سر چشمه اومده بود ...باور كنيد نفس كه ميكشيد كوله ما به لرزه مي اومد ...خيلي وحشتناك بود ..ماهم از ترس صدامون در نمي اومد ...چه لحظات سختي ...خلاصه اب خورد و رفت البته جاي ما جائي بود كه جونوري نمي تونست بياد طرفمون ...ولي نميدونم پلنگي بود يا يه جونور ديگه ...باور كنيد متوجهمون ميشد يه لقمه چپمون كرده بود ...خلاصه همش با خدا خدا كردن تا رفت ..فردا صبح به داخل كوله رفتيم . چند جا براي بيرون بردن لول تفنگ و ديد بهتر درست كرديم و به انتظار نشستيم ...هيچ حركتي نبايد انجام ميداديم ...چون كبكها پرندهاي بسيار زيرك و هوشيار و هر گونه غفلت باعث ميشد كه سمت ما نيان ..خلاصه كبكها خرامان خرامان مي اومدن و از شانس بد ما يكي شون سمت ما نيومد ...هرچي انتظار كشيديم جز يكي هيچي نيومد ...خلاصه تا ساعت 10 انتظار كشيديم ولي نشد ..اينهمه راه اومده بوديم دست خالي و دست از پا دراز تر برگشتم ...نزديكاي روستا چند تا تيهو ديديم خواستيم شليك كنيم كه اي واي فشنگهامون عمل نمي كنن ...يكي ديگه ..يكي ديگه ..ولي هيچكودوم عمل نكردن به داييم گفتم په اين فشنگها چيه كه داري ...گفت خودم پرشون كردم يا به اصطلاح دست پرهستند .خلاصه فشنگهاي ما يكيشون عمل نكردن و ما خدا رو شكر كرديم كه اگه شب اون حيون درنده به ما حمله ميكرد ميخواستيم چيكار كنيم ...خدا بهمون رحم كرد والا شايد يه لقمه چپشون ميشديم ...خلاصه اومديم به خونه و به استقبالمون كه چي شكار كرديم ...خلاصه كلي بهمون خنديدن و به دائيم حرف زدن كه اين چه كاري بود كه كردين ...خلاصه خدا اون بار بهمون رحم كرد ...ولي جاتون خالي زماني كه تازه به استخدام بانك دراومدم يه بار ديگه رفتيم و حدود 10الي 12 تا كبك زديم كه چند تا هم براي همكارام آوردم . كه خيلي خوشحال شدن ...خلاصه اينهم اندر احوالات شكار كردن من و خان دائيم ...تا پست بعدي ...

نفس دوزهه و نفس آشکاره

بنوم و نير خدا

يواش يواش به پانزدهم مرداد ماه يا ماه وسط تابستون نزديك ميشويم . ميخوام يكي از باورهائي رو كه بين عشاير بختياري و روستائي مرسوم و به اون اعتقاد دارن رو بنويسم . انسان هميشه به اميد زنده است و اين اميد به آينده هست كه به اون نيرو و توان و تحمل سختيها رو ميده .در تابستان و در اوج گرما عشاير بختياري به اين باورند كه در پانزدهم مرداد ماه و آخر مرداد ماه زمين دو بار تنفس ميكنه . كه به اولي كه در پانزدهم مرداد ماه هست ميگن زمين نفس (دوزهه )يعني نفس مخفي رو ميزنه و در آخر مرداد ماه نفش آشكاره روميزنه و هوا يواش يواش خنك ميشه و اين رو بخوبي ميتوانيد احساس كنيد .و ميگن در آخر مرداد هواي كوهسون و گرمسير يكي ميشه . كه اگه خوب دقت كنيم شايد اين باورها كاملا درست و جنبه علمي داشته باشند .خلاصه ماهم منتظريم تا پانزدهم مرداد ماه زمين بقول خودمون نفس دوزهه رو بزنه . به اميد اونروز .

عمرویه -به زبان بختیاری -شعر از داراب افسر بختیاری

بنام خدا

پيشاپيش 13رجب ميلاد با سعادت مولود كعبه رو خدمت همه خوانندگان اين وبلاگ تبريك عرض نموده و شعر عمرويه سروده شاعر فقيد بختياري كه نشانه عشق ما بختياريها به مولايمان علي عليه السلام ميباشد رو تقديم به محضر شما عزيزان مينمايم .

اي كسوني كه اگوين شيخ عمر خدمت كرد

دين اسلام از او گشت مسلم به قرار

داستوني مو زتاريخ اگومت گوش بگر

تا به بد جنسي شيخت بكني خود اقرار

بوو معاويه كر حرب ابوسفيان بيد

خواست از مذهب اسلام بره تار و نتار

به سر احمد مرسل قشن از كينه كشيد

حضرت خير بشر بيد و تمام انصار

كل اصحاب به زحمت همه خندق كندن

خاك وگل پاك اكشيدن همه با كول و كنار

عمرو از كينه اسبه ز خندق پرنيد

مات وابين همه خلق از او اسب و سوار

زغروري كه به سر داشت ز دل نعره كشيد

يا محمد پ چته ؟سي چه نشستي به حصار ؟

مو اويدم كه زخندق بكشم تون صحرا

روز بايد كه به چشمت بكنم چي شو تار

ريشه و بيخ تنه وا  مو ز دنيا بكنم

مونه اگون عمرو كر عبدود ريشه درار

عبدود بوم خبر از مو نداره ار اخوم

به جلات تش نزنم و نكنم حونته بار

سر ره جستنمه ار كه قورونت ندرم

هرچه داري هش و هوش پاك نبرم با خرو بار

حضرت ختم رسل بنگ به اصحاب كشيد

كه يكيتون بروين و بكشين ئي اسگ هار

چو نوازترس همه رنگ زريسون پرست

كه جواو هيچ ندادن به رسول مختار

زسر قهر ورستاد به پا شير خدا

گد گوويل يونه چي شير و منم شير شكار

باحضور همه اصحاب علي عرض بكرد

احمد ار ادن بده مو ابرم از يو دمار

حضرت ختم رسل گد به جواوس بنشين

جنگ با فيل خدانه تو چونو خوار مدار

يا علي مر تو ندوني يو كر عبدود

قزقزي كم بكن و رو بنشين كار مدار

وقتي فهميدعلي ميل پيامبر ني دي

ز سر قهر گزيد لونه و رهدي به كنار

حرف بي موقع عمر زيد كه معناس يو بيد

كه وريستين گويل برويم پاك به فرار

سر جرنيد طرف عمرو و به آزار بلند

گد يكي قصه مو دونم ز همي لكه چنار

عمرو بيد و مو و كر تاتم هشام

منه يك قافله سنگين ارهديم شو تار

يه دفعه بي خبري دز سر رهمونه گرد

ار همه چهار نفر بين زيادتر ز هزار

عمرو ور دست گرد كره شتر كرد درك

چشم تا زين به يك از همه سون برد دمار

احمد از حرف عمر اخم كشيد ور من يك

گد كه فاروق خرفتي و ني ياي هيچ به كار

حرف بي موقع مزن كر دل اردونه نبر

سي چه اي قدر ازني اي همه بي پي به گدار

به زبونت بزنه مار كه كركر نكني

چند سنگين اكني بار خوته روز شمار

باز عمرو از ته دل نعره و فرياد كشيد

يا محمد بفرستي تو زاصحاب كبار

گد به طعنه :مو اويمه به جهنم بروم

يا فرستم به بهشت پاك مو يونونه به قطار

باز علي عرض بكرد بس كه اجازه بده بم

باز فرمود :علي رو بنشين عذر ميار

باز عمروز ته دل بنگ به اصحاب كشيد

كه همي تازه  زپاتون ادرارم شولار

يه كله كاغذ يه ور سر شيخين بنم

آبروسون برم ور منه هر شهر و ديار

عمر وا بگرم ريشسه از ته بورم

دم خريس  و بكنم ورمنه اي ايل و تبار

سيل ور آينه نكردم و نتاشيم ريشم

به كنيزم نگدم در وره رو شونه بيار

نذر كردم خوم تك تش به مدينه بزنم

لاش اصحاب بسوزنم همه وا هيمه و خار

شتر و ميش و بزاتونو به غارت بورم

پاك خرونتونه برونم بورم بي اوسار

كيك چر وابنهم ور منه مال احمد

لاش اصحاب يكابك بكشم ور سر دار

دفعه سوم علي گد به محمد كه :بسه

اي قده خفت و خواري به سر خلق ميار

التماست اكنم تا سر پات بوسم

كه اجازه بدهي بم به حق هشت و جهار

جنگ بدر فراموش نكن مر نيدي

يو هم او شخصه كه از ترس مو رهده به فرار

گد محمد به علي :دست خدا پشت و پنات

تو برو تامو بوينم چه ابو آخر كار

شادمون شير خدا رهد طرف عمرو چو برق

مثل شيري كه بوينه به دم ريس شكار

عمرو ديدك چو علينه هو به آواز بلند

گد :تو ورگرد برو جون خته مفت مدار

دوستي مو و بوته تو فراموش نكن

تو برو تا كه بياهن همه اصحاب كبار

كر عفان پدر سي كجنه ؟سي چي ني يا ؟

شير ديده كه چونو دك ازنه مثل شكار

به ابوبكر بگو چند زني حيله و شند

نصف شو نيد كه گروسي و تپي ور ته غار

بوس هو پير دروگو به منه مال خمون

اگوهي دالو پيره كه كنه شير نكار

كجه پ رهده عمر وس بگو اي بخت بوت

ئي چو دي حيله و شند تو ني يا هيچ به كار

دي  به تسبيح و دعا نيد و به ورد منه لو

كر بي دا اخوهه تا نكنه ازمو فرار

گد علي :احمد و اصحاب كنيز داتن

كه چونو گپ ازني ئي همه با فيس و وقار

اگوهم شهر مدينه بتيول بوته

كه اگوي تش ازنم بس همه با هيمه و خار

مر ندوني چو مني خدمت احمد اكنه

كه ز شمشير مو لرزنده ابو ليل و النهار

منه اگون حيدر كرار كه معنيس يونه

كه منه جنگ ز دشمن نكنه هيچ فرار

دوش بيدي كه منه بدر مو غوغا كردم

تاته زوونته گرهدم و كشيدم به مهار

عتبه و شيبه و او هنظله مر ياد تو رهد

اشكماسونه مو شرنيدم ز يك چي چلوار

اگوهم مر فراموش تو وابيد به بدر

مرگ ايباريد زشمشير مو چي اور بهار

(عمرو)گد مرتو ندوني مو تلافي اكنم

ابرم از تو و اصحاب همه نسل و نتار

آخرس جنگ قريشه تو و محمد وندين

به دورو بسكه گدين روز قيامت و شمار

اگوهم گوش تو كر بيد به محمد چه گدم

كه مونم عمرو كر عبدود ريشه درار

اسم مو زوون به زوون وسته منه ايل عرب

رهده تا ملك عجم تا بره سي چين و تتار

نوم مو ار به پلنگون به منه كه يرسه

پاك زترس مو الرزن اگوسي ته غار

كر بوطالب اگر حرف مونو گوش اگري

رهدگير رو دره زير جنگ مونو خوار مدار

عتبه و شيبه و اينونه كه كشتي دوني

گله سگ گرگنو طي شيرنيان هيچ به شمار

گدمت بوت ابو طالب و تاتت عباسي

به مو بيدن به همه حال همه همدم و يار

حيفم از باوت كه مردي تو و محمد مندين

كه چو نو فتنه نكارين به منه ايل و تبار

چند ترين فنق درارين ز ختون هي شو وروز

يه كتابي بنويسين كه ني يا هيچ به كار

گد علي بس كه :بسه بخت بوت حرف نزن

چند تري قصه بياري نو ز پير آر و ز پار

عمرو شمشير كشيد خواست بجمنه به علي

گد علي :مطلبيه صبر كن دست بدار

گد علي بس :مو شنيدم تو گدي ور مين جنگ

ز سه خواهش ز  يكيسون مو ندارم انكار

عمرو گد :دشمن مو ار كه سه خواهش بكنه

زسه خواهش به يكيسون انماهم اقرار

حال اير ميل تو وابيده كه خواهش بكني

مو قبولس اكنم ارچه بوينم دشخار

گد علي بس :پ بي يو حرف مونه گوش بگر

دين اسلام و قبول كن .بت بهلي به كنار

گد كه :از دين بووم بخت بووم نيگذرم

تو ازي حرف گذر كن سخني تازه بيار

گد :حالا كه ني ياهي تو به دين احمد

جنك مكن واس برو حرف مزن كار مدار

گد :يابومه چو پرنيم ز خندق زنگل

كل و گاله زپي اسب اكردن بسيار

مو خجالت اكشم ار كه بخوم ور گردم

حرف زنگل چكنم كه اگوهن كرد فرار

گد :حالا كه جونونه پ در و از يابو

چونكه ناجور ابوهه جنگ پياده و سوار

عمرو سب خنه پي كرد و زدل نعره كشيد

كه بجمست زمين .گشت هوا تيره و تار

گد علي بس :كه تو وا ضربت اول بزني

تا نگون برد علي حيله و تزوير به كار

دست عمرو رهد به هوا خواست بجمنه به علي

زدل حضرت جبريل امين رهد قرار

سر پتي احمد مرسل و دو دستس به هوا

قسمي داد خدانه به حق هشت و چهار

تاته پير آدم ز زوني رهدي

ري ومين همه پاي كند حوا با دل زار

كل اصحاب اني يشتن همه با گردن كج

مس بارون باهار اشگ ارهدن به كنار

روح موسي ز كل عرش اچرنيد به خدا

كه خدايا تو علينه به سلامت وادار

به منه هو و جنجال هو جمنيد به علي

درك و خودسه شرنيد زيك مثل خيار

يه علف داغ نهادي به منه فرق سرس

اركه اكشت علي  كاتموم بيد و تبار

وقتي تكبير علي گد و كشيد ك شمشير

پاك ملائك پي نظاره كشين صف به قطار

آسمونها و زمين درهم و برهم وا بيد

انجم و چرخ برين پاك همه رهدن ز مدار

برق شمشير علي زيد منه عرش خدا

يونه اگون برق كه افتو ورس كرد فرار

عمرو فهميد كه ديه قافله مرگ رسيد

نوبت هونه كه بايد كنه زين مرحله بار

خواست تا جم بخوره شير خدا جمنيد بس

رونسه برق صفت وندبه لم چي لك دار

تا علي شند به عمرو مالك دوزخ چرنيد

به سرادار جهنم كه كليتانه بيار

گد منه غرفه تهي جاسه معين بكنين

گد كه بووس اوچونه گد روجل و بنداسه درار

عمرو رهمست زپا مر اگودي كوه رهمست

كه ورستاد ززمين خرمني از گرت و غبار

به منه گرت علي رد سر سينه س بنشست

مثل شاهي كه سر تخت نشينه به قرار

زمنه چرخ برين يك ملكي داد ندا

كافرين باد بدين سلطنت و شان و وقار

عمرو چرنيد به علي :اي مو به قربون سرت

وقتي كشتيم زره مه تو ز لاشم ندرار

گد علي بس كه :كري شاد بمير كه علي

نيد محتاج ئي آهن بي رنگ و نگار

دشنسه شير خدا از كل شالس درورد

گوش تا گوش سر عمرو بريد رستم وار

سر خين آلي عمرو به منه دس گرد

اخراميد به صد جلوه چو طاووس باهار

به همي حال اويد تا كه رسيدي به رسول

كرد تعظيم و به پاهاس سر كرد نثار

كل اصحاب و ابايك همه تكبير گدن

كه صداسون ز برافتو رسيد تا  به نسار

مختصر قشقره وابيد منه مال عرو

ز صداگاله و كل هيچ نه حدبيد نه شمار

حضرت ختم رسل دست علينه بگرد

ريسه بوسيد و بخنديد و نشوندس به كنار

جبريل از طرف حق به سه گم ويد به لم

گد به احمد كه سلامت ارسونه ستار

حق افرمايه كه از ضربت شمشيرعلي

مذهب و دين تو وابيد مسلم به قرار

نومسه با قلم سوزنوشتم كل عرش

پي شانس به دم عرش بزيدم ور دار

كوثر و حوض بهشته به تيولس  دادم

اختيار شو و روز كه اگون ليل و نهار

پاك ملائك همه نه حلقه به گوشس كردم

نصف شال خومه دامبس كه كنه زس دستار

به خدائي خودم قدر علينه دونم

نيفروشم مو يه ميسه به همه ايل و تبار

افسر ار مدح علينه بكنه حق داره

چون ني ياهه چو علي دي به جهان شاه سوار

 

 

 

 

یه حکایت با لهجه خودمونی

بنام خداوند بخشنده مهربان

ايخوم يه حكايت واقعي كه مين طايفمون اتفاق وهسه و به يه ضرب المثل هم تبديل بيده نه سيتون بنويسم شايد به اين دوره زمونه ..به اين حكومت ..شايد مين اداره و شايد هم مين فاميل ايسا هم شاهدس بوئين . ايگون يه بار ز طايفمون دو نفر به نوم محمد و قلي به صحرا سيلاخور دورود رهدن به دوزي و سر يه خرمني يه كلي گنم دوزين ...آودن كه بهرسون كنن ..هو كه نومس محمد بيد هي صلوات ايفرسنا و وا يه كاسه اي تقسيم ايكرد قلي هم فقط ز صلوات فرسنادن محمد فقط آل محمدنه ايشنيد ...هي ايشنيد كه محمد ايگو وآل محمد ...وآل محمد...خلاصه خيال كرد كه گنمانه سي خوس ايخو ...ناراحت بيد و وا گرزي كه داشت زيد به كپو محمد و گود ...قرم دنگ همس به آل محمد ...و آل محمد يه دفعه هم بوگو به آل قلي ...حالا حكايت مملكت ايمانه ....تا پست بعدي خدا نيهدارتون ....

نون بهلیط

نان بلوط

 

اواخر بهارغ كوههاي زاگرس پوشيده از درختان " دار " است . دار داراي ميوه ايي بنام " بلوط " است . اين ميوه نزد عشاير بختياري از اهميت و جايگاه ممتازي برخوردار بوده و بوسيله ي آن نوعي نان منحصر به فرد تهيه مي كنند .

زنان عشاير ابتدا بلوط هاي رسيده را در زمان برداشت محصول دوش به دوش مردان جمع اوري كرده با " تبره " ( توبره ) ، به مال مي آورند . سپس كلاهكي را كه در قسمت بالاي بلوط قرار دارد و به " كلاچه " معروف است را جدا كرده پس از ان بلوط ها را پاك مي كنند . بايد پوست نسبتا سخت بلوط را از آن جدا كرده و سپس بلوط ها را در " تاوه " برشته كنند تا پوست زيرين زرد رنگ انها هم جدا شود . اين پوسته ي زرد رنگ " جفت " ناميده مي شود كه مصارف مهم ديگري دارد . پس از آن بلوط هارا خشك كرده خرد مي كنند . خرد كردن بلوط توسط وسيله ايي ابتدايي بنام " بردله " صورت مي گيرد  . بردله سنگيست پهن كه روي زمين قرار داده مي شود و به كمك سنگي استوانه ايي و غلطان بر روي آن كار خرد كردن بلوط ها انجام مي شود . بلوط ها را روي سطح صاف بردله ريخته سنگ استوانه ايي شكل سنگين را به تناوب روي انها مي غلتانند تا دانه هاي خشك بلوط زير سنگ خرد شود . سپس يك ديگ پر از آب جوش تهيه كرده بلوطهاي خرد شده را داخل ان مي ريزند تا پخته شود و به صورت خمير در بيايد . سه شبانه روز اين خمير را مي گذارند تا شكل خاصي به خود بگيرد و اصطلاحا " پف " شود . پس از آن يك شب هم خمير اماده شده را درون سبد چوبي بنام " سله " مي ريزند و در جريان اب روان قرار مي دهند تا تلخي ان از بين برود . زماني كه آماده شد به آن " كلگ " مي گويند .

در نهايت براي درست كردن نان بلوط مقداري از اين خمير را با درصدي از آرد مخلوط كرده مي پزند كه به نان بدست آمده " كلگ فتيره " مي گويند .

 

" با تشکر از وبلاگ آرمون بختیاری "

یه مثل بختیاری

به نوم و نير خدا

يه ضرب المثل

ايگون يه پيائي داشت نون ايخورد كه يه سواري ز در مالس سوار اسبي گذشت . تعاروفس كرد گود بفرما ....سوار گود په اسبمه كوجه بوندوم ....پيا هم گود ...ور قد  زون بريدم .